تبلیغات
.::Fun Of Iran::.

  • Archive
  • Contact
توضیحات : دوستان امیدوارم لحظات خوبی رو در این وبلاگ سپری كنید. هر كی خواست تبادل لینك كنه اول ما رو به اسم "Fun Of Iran" لینك كنه بعد به ما خبر بده تا لینكش كنیم "نظر هم یادتون نره"
منوی اصلی
نظرسنجی
به نظر شما چه نوع مطالبی در وبلاگ بیشتر قرار بدیم؟

درباره ما

دوستان امیدوارم لحظات خوبی رو در این وبلاگ سپری كنید. هر كی خواست تبادل لینك كنه اول ما رو به اسم "Fun Of Iran" لینك كنه بعد به ما خبر بده تا لینكش كنیم "نظر هم یادتون نره"
ایجاد کننده وبلاگ : mohammadreza pourmoosavi

این صفحه را به اشتراک بگذارید
آخرین مطالب

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :




شنبه 25 تیر 1390 - 10:01 ب.ظ
نویسنده : ali gheysari | دسته بندی : ادبی , اجتماعی , عمومی ,

کوچک که بودم پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند.پدرم تلگرافچی بود.در طراحی دست داشت.خوش خط بود.تار می نواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت . در چنان خانه ای خیلی چیزها می شد یاد گرفت.من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه ی کوچک از روی نقشه های خود بافتم . چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می چیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف،دنبال معماری نرفتم.در خانه آرام نداشتم.

از هر چه درخت بود بالا می رفتم. از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادرم پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند.من هم ماندم. ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم.روز دهم مه ۱۹۴۰ موتور سیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم، و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم.از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار می دزدیدیم.چه کیفی داشت! شب ها در دشت صفی آباد به سینه می خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشت های خود می فشردیم.

 


تمرین خوبی بود.هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می شود.خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار می رفتم.بزرگتر که شدم عموی کوچکم تیراندازی را به من یاد داد. اولین پرنده ای که زدم یک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید و هوای صبح را میان فکرهایم می نشاند. در شکار بود که ارگانیزم طبیعت را بی پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم.

چه شوری برای تماشا داشتم!اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت.من سال ها نماز خوانده ام.بزرگترها می خواندند، من هم می خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند.روزی در مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت:”نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!”مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال ها مذهبی ماندم ، بی آن که خدایی داشته باشم!

از کتاب هنوز در سفرم

….سهراب سپهری






افزایش آمار